مرتضى راوندى

553

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مقدارى سوزن در ميان دو لب گرفت و قطعات بىشمار لا تعد و لا تحصاى پالتوئى را كه برايم بايد بدوزد به كمك يك مشت از همان سوزن و سنجاقها بهم آويخت و پيوند كرد و بدوشم انداخت . در جلو آئينه قدرى مشغول برانداز گرديد . آستين راست زياد تنگ و آستين چپ بىاندازه گشاد بود . گفت مثل اين است كه در اين اواخر لاغر شده‌ايد . به روى خودم نياوردم و سكوت اختيار كردم . يكى از دو دامن پالتو به زمين مىرسيد در حالتى كه دامن ديگر يك انگشت بالاى قوزك پا مىايستاد . باز گفت چرا شانهء چپتان اينهمه پائين افتاده است . اين علامت غم و غصّه است ، مگر خداى نخواسته در كارتان گرهى افتاده است . سرى جنبانيدم و گفتم با اين مردم و اين روزگار و گرانى ارزاق پيه رستم دستان هم آب مىشود . او هم سرى جنبانيد و يك سوزن از ميان دو لب درآورده بپارچه فرو كرد و با همان دهان بسته يك فرد بيت مناسب تحويل داد . شعر فراموشم شده است ولى مضمونش چنين بود كه به اندازه‌اى از محنت دوران لاغر شده و به صورت دوك درآمده‌ام كه بدون آنكه سوزن خبردار شود مىتوانم از سوراخ آن عبور كنم ، گفتم عجب شعر خوش مضمون و لطيفى است . بايد بنويسم تا فراموشم نشود . بخصوص كه زبان حال من هم هست . فورا با همان لبهاى بهم فشرده بيت مناسب ديگرى تحويل داد كه باز مضمون باريكى داشت و همينقدر در خاطرم مانده است كه به « سوزن عيسى » هم در آن اشاره‌اى رفته بود . گفتم بايد بنويسم كه فراموشم نشود ، اين ابيات از كيست . با لبخند مليحى ( تا جائى كه آنهمه سوزن به آن لبها اجازه مىداد ) گفت از غلام جان‌نثارتان است . تعجب‌كنان گفتم مىدانستم همه كاره و همه فن حريفى ولى نمىدانستم كه شاعر هم هستى . گفت با اجازهء سركار يك پا شاعر هستم و مىتوانم بگويم كه تنها خوشى من در دنيا همين است و بس . چون تعجب مرا ديد دنبالهء سخن خود را آورد و در حالى كه با قيچى كذائى خياطى كه به اندازه دولك در بازى الك دولك كودكان ( يا پل و چفتهء اصفهانيهاست ) است بجان پالتوى ندوخته‌ام افتاده بود و آن را به صورت علم يزيد درمىآورد گفت اين شاعرى از حد امجد عيالم به من ارث رسيده است . اشهر شعراى عهد خود بود و همانا در زمان حيات خود در قصبهء لنجان از قصبات معروف دار السلطنهء اصفهان چنان شهرتى حاصل نموده بود كه از اطراف و اكناف خواص و عوام گروه به گروه هر روز جم غفيرى « 1 » به زيارتش مىآمدند و معروف است كه ليقهء دوات ( يا به قول اصفهانيها تولى ) و تراشه قلمش را به قيمت زر مىخريدند .

--> ( 1 ) . جم غفير ، يعنى گروه بسيارى از مردم .